رانوسا

   

   1   2   3   4      >

تقدیم به تمامی تحصن کنندگان دانشگاه زنجان.


و تمامی آنها که در سکوت بر دریدنشان سعی شده است...


_________________________________________________


لینک دانلود فیلم هتک حرمت از دانشجوی دختر دانشگاه زنجان:


http://ie.youtube.com/watch?v=CEfYcZcJccM


_________________________________________________


اینجا ایران است


وطنی که هر روزه هزاران معصومیت در آن دریده میشود.


خاک پاک تجاوز به تمامی زیبایی ها


این جا وطن است


ایرانی که گوشه گوشه اش بوی تلخ سگان وحشی چوپانان به خواب رفته میدهد


قیام کنید به افتخار مذهب خود قیام کنید


ای مردمی که ابتذال دینیتان هوا را آکنده است


به افتخار خود قیام کنید.


اینجا دانشگاه است


مکان مقدسی که در آن التماس و تملق یاد میگیرید


در روز بنده گی هزاران خدا را میکنید


اینجا محل علم است


تعظیم کنید و آن هنگام که بر شما تجاوز میکنند لبخند بزنید.


آری ، دخترکان معصوم ، فرا بگیرید ،خود فروشی را خوب از بر کنید


که در این خاک جز بدان ، یه چیزی نیاز ندارید


دیده ام بارها بیست های ...(خودسانسوری) را


چندین نمره بدین سان داده شده؟


سوگند که به شمارش نمی آید.


و چگونه با تجاوز در کمیته ی انضباطی نظم فرا میدهند


هیچ دلیلی از زشتی این ننگ نمی کاهد


این جا زنجان است


میشنوید صدای انسانیت را؟


مردی را؟


این جا زنجان است .


بوی تجاوز عفریته های صلوات نشخوار کن می آید.


نمای دستان گره شده از دور پیداست.


تجاوز را به مشت و مشت را به فریاد بدل کرده اند...


ولتر کجاست تا فریاد بزند : این رسوایی را از میان ببرید


__________


نقل از درک رنج :http://outcry.blogfa.com



نویسنده ( God father) ساعت 9:31 عصر روز سه‏شنبه 28 خرداد 1387

بلا فاصله پس از پخش این خبر به یاد دکتر هاشم آقاجری افتادم که با دستهای مشت شده ی خود در همین همدان بحث پروتستانیسم اسلامی رو مطرح کرد و تا لب دار به پیش رفت ،...


بتهایتان را بشکنید ای مردم...


لینک فیلم سخنرانی


____________


‏[...] چرا ما نمی توانیم با مفاسد اقتصادی برخورد کنیم چون سران بزرگ مملکت در این رابطه دخیل هستند و در ‏حال حاضر دولت به تنهایی به مبارزه با این مفاسد برخاسته که فکر می کم نتواند موفق باشد. اگر بخواهم فقط چند ‏پرونده کوچک مفاسد اقتصادی را بگویم آنوقت می بینید که چه مصیبتی کشور را گرفته که داد رهبر را هم ‏درآورده و به خاطر بعضی مسایل رهبر باید به صورت سربسته به مردم بگوید که در کشور چه خبر است. ‏


کسانی که به عنوان مفسد اقتصادی در کشور در حال فعالیت هستند تحت حمایت شاهرودی رئیس قوه قضاییه قرار ‏دارند. وقتی طی 16 سال گذشته پرونده هایی از مفاسد اقتصادی بررسی شده و مدیران به دادگاه معرفی و دادگاه ‏حکم 5 ریال 10 ریال برای متهمان داده، ببینید چه مصیبتی بر سر کشور آمده است. ‏


پرونده شهرام جزایری هم که مطرح شد، مانند هزاران پرونده مفاسد اقتصادی دیگر است، ولی چون شهرام ‏جزایری اسامی یکسری مفاسد اقتصادی و افراد وابسته را اعلام کرد مورد ضرب و شتم قرار گرفت چرا که منافع ‏بسیاری از علما و سران به خطر افتاده بود.‏


در حال حاضر 123 پرونده مفاسد اقتصادی کشور در کمیته تحقیق و تفحص مجلس در دست بررسی است ولی ‏اگر بخواهیم پرونده واقعی مفاسد اقتصادی را بیان کنیم، اصلاً نمی توانیم باور کنیم.‏


‏[مجلس خواست از خود قوه قضاییه تحقیق و تفحص کنند، که مخالفت کردند و نگذاشتند] به رهبر انقلاب متوسل ‏شدند. مقام معظم رهبری نوشتند که آقای شاهرودی، همانند دیگر دستگاه‌ها در تحقیق و تفحص عمل گردد. ‏کمیته‌بندی‌ها صورت گرفت و در دستگاه قضایی کمیته‌بندی شد و هر کمیته‌ای در یکی از دستگاه‌ها مستقر شد. ‏برای مسائل اجرایی این تفحص هم، ما مستقر شدیم در سازمان بازرسی کل کشور. ‏


نامه‌نگاری کردیم، اما برخلاف فرمایش مقام معظم رهبری، با وجود نامه‌هایی که ما زدیم و نامه‌هایی که [...] مثلا ‏ما گفتیم مسئله فروش سؤال‌های کنکور چه بود؟ پرونده‌اش را بدهید که چه کسی [در این کار] دست داشت. اینها ‏پرونده‌های اصلی را نمی‌دادند که ببینیم چه کسی دست داشت، پرونده‌های فرعی را می‌دادند. خلاصه ما هم دست ‏پیدا کردیم به کدهایی [...] به جاهایی که رسیدیم، مرخصی‌ها شروع شد [...] خلاصه ما فجایعی که اتفاق افتاده در ‏جمهوری اسلامی را دیدیم. خدا را شاهد می‌گیرم که شبها خوابم نمی‌برد. گریه‌ام می‌گرفت که ما این‌همه شهید ‏دادیم، این‌همه مصیبت‌ها مردم کشیدند. حالا بدون توجه به این‌همه فقر و مصیبت‌ها و مشکلاتی که مردم دارند، ‏کسانی که مردم پشت سرشان نماز می‌خوانند، رفته‌اند این کارها را کرده‌اند؟ خدا شاهد است خوابم نمی‌برد، هفته‌ها ‏خوابم نمی‌برد، روزها خوابم نمی‌برد.‏


خلاصه دیدم که یک آقایی آمده و نامه زده که پسرش معلول جسمی است. گفته می‌خواهم یک مؤسسه توانبخشی بزنم ‏که پسرم هم برود در آن مؤسسه توانبخشی، دم دست خودم باشد. 100 تا، 200 تا، 300 تا معلول را نگهداری ‏کنیم در آنجا، پسرم هم مسئول آنها باشد. گفتند: باشد، خدا پدرت را بیامرزد. مؤسسه را که ثبت کرده و کارش را ‏استارت زده، نامه زده به آقای [...] گفته که من ساپورت نیاز دارم، نمی‌توانم خرج کنم که، باید نظام به ما کمک ‏کند. چه‌کار کنیم؟ فلان معدن را، معدن سنگ دهبید فارس را بدهید به این آقا. آقا این سنگ مرمر بهترین سنگ ‏مرمر دنیاست، از منابع انفال جمهوری اسلامی است. بدهیم به شما؟ بله، بدهیدش به من. معامله انجام شد و این ‏معدن را به این آقا واگذار کردند. دوباره بعد از یک مدت گفت آقا این معدن کافی نیست، معدن [...] زنجان را هم ‏بدهید به ما. چهار تا را که ما پیدا کردیم، چهار تا معدن را یک آقایی از علما گرفته، که مردم هم پشتش نماز ‏می‌خوانند متأسفانه. ‏


‏[یکی از حاضر خواستار اعلام اسم فرد می‌شود] اگر اجازه بدهید، اسم نبرم. شاید بعضی‌ها خدای نکرده ... [تعداد ‏بیشتری خواستار اعلام اسم فرد مورد اشاره می‌شوند] خب بعضی‌ها معتقدند که اگر اسم بیاورید مردم نسبت به ‏مذهبشان بی‌اعتقاد می‌شوند. من این اعتقاد را ندارم ها... مردم ما مذهبشان پایه و اساسش وصل نیست به علما، ‏ولیکن بعضی‌ها چون این اعتقاد را دارند من مراعات می‌کنم... [اعتراض جمعی. یکی از دانشجویان می‌گوید ‏بگویید تا پشت سرش نماز نخوانیم.] نه دیگر، اگر بنا باشد ما بگوییم و شما نماز نخوانید که نمی‌شود... [ادامه ‏همهمه] باشد، من چند موردی را اسامی‌اش را می‌گویم. این یکی که عرض کردم، آقای امامی کاشانی است. استاد ‏اخلاق و چه و چه و از این مسائل.‏


عرض شود خدمتتان که، یک دانشکده‌ای را رفته‌اند از مقام معظم رهبری اجازه‌اش را گرفته‌اند که برای خواهران ‏دانشکده علوم قضایی می‌خواهیم بزنیم در قم. چیز خوبی است که خواهران هم در آن فضا حضور داشته باشند، اگر ‏متهمی از خواهران [بود] از او بازجویی کنند و از این حرفهای اینطوری. خلاصه نظر آقا را گرفتند که این ‏دانشکده تأسیس شود. آقا استقبال کردند و مجوز صدور دانشکده را دستورش را دادند. مؤسسه این دانشکده بلافاصله ‏بعد از گرفتن مجوز رفتند دنبال ساپورت‌های مالی‌اش. [نوشتند:] جناب آقای نعمت‌زاده، محبت فرمایید در جهت ‏حمایت از تأسیس این دانشکده، کارخانه لاستیک دنا را کارشناسی کنید جهت این دانشکده. آورند کارشناسی رسمی ‏دادگستری را، چون آقایانی که این مؤسسه را تأسیس کرده بودند در دستکاه قضایی هم بودند، آن کارشناسان رسمی ‏دادگستری هم می‌ترسیدند که قیمتی تعیین کنند که به اینها بر بخورد، حتما باید قیمتی می‌گفتد که خوش به حال اینها ‏بشود. زدند 126 میلیارد. در صورتی که ما معتقدیم 600 میلیارد هم بالاتر بود. تازه، 126 میلیارد که ویلاهایش ‏در شمال را نزده‌اند، اصلا در آمار نیاورده‌اند، زمین‌های شیرازش را در آمار نیاورده‌اند، پول نقد موجود در ‏حسابش را هم در آمار نیاورده‌اند، این طوری به 126 میلیارد واگذاری کردند. ‏


آن آقا نامه نوشتند که آقای نعمت زاده: محبت کنید تخفیف منظور فرمایید. آقای نعمت‌زاده هم نوشتند 50 درصد ‏تخفیف [خنده حضار] از مال بابایش می‌خواست ببخشد. دوباره نوشتند که محبت کنید تخفیف دیگری منظور ‏بفرمایید. خلاصه پنج بار نامه‌نگاری انجام شده، معدن 126 میلیاردی به 10 میلیارد واگذار شد. بعد از آن دوباره ‏نوشتند که ما حالا امکان پرداخت این پول را نداریم، ترتیباتی فراهم نمایید تا امکان پرداخت این پول برای ما فراهم ‏شود. نوشتند که 80 درصدش را اقساط بلندمدت و 20 درصد یعنی 2 میلیاردش را هم نقدی پرداخت کنید. گفتند ما ‏آن 2 میلیارد را هم نداریم نقدی بدهیم، ما بررسی کرده‌ایم که اموال کارخانه لاستیک دنا به این مقدار می‌رسد، از ‏شما مهلت می‌خواهیم که اینها را بفروشیم تا بتوانیم این پول را بدهیم. گفتند که باشد، سفته‌ای ارائه بدهید به مدت 9 ‏ماه و ما این را نقد از شما می‌پذیریم. گفتند آقا پول هم نداریم که سفته بخریم! نوشت که آقای محمدتقی بانکی، ‏مدیرعامل سازمان صنایع ملی ایران، 23 میلیون تومان از صندوق سازمان صنایع ملی ایران برداشت کنید و سفته ‏بخرید، بروید آیت‌الله فلانی و فلانی امضا کنند و کارخانه را تحویلشان بدهید. و بعد از چند وقت دیدیم که کارخانه ‏هم در بورس فروخته شد و واگذار شد که به آن پشت پرده‌ای‌هایی که اینها را هدایت می‌کنند. اینها آلوده دست آنها ‏شده‌اند، [کسانی] مثل آقای گنجی. نه، آن گنجی سیاسی را نمی‌گویم، آن آقای گنجی [را می گویم] که صاحب ‏کارخانه مهرام است و تمام کارخانه‌های سرایه‌گذاری بانک ملت و سرمایه‌گذاری‌های بانک صادرات و چه و چه. ‏واگذار شد به آنها و رفت، چند میلیارد هم زدند به جیب و رفتند. این که عرض کردم لاستیک دنا، مال آقای یزدی ‏بود - آقای محمد یزدی رئیس قوه قضاییه - در زمان ریاستش و آقای محمدعلی شرعی نماینده خبرگان استان قم.‏


مجددا آقای یزدی برمی‌دارد می نویسد که جناب آقای فروزش، حمید ما بیکار است! ترتیبی اتخاذ فرمایید که از ‏جنگل‌های شمال جهت صادرات چوب بهره‌مند گردد. آقای حمید یزدی، پسر آقای یزدی، مدیرکل حوزه ریاست قوه ‏قضاییه بود در آن مقطع. و متأسفانه جنگل‌های شمال را [این طوری] به تاراج بردند و رفتند. یعنی طوری شده بود ‏که در این پرونده من دیدم که یکسری مردم بیچاره شمال که حق قانونی‌شان بود، و به اندازه هیزمشان و به اندازه ‏مصرفشان چوب انبار کرده بودند، یا شاید یک خورده بیشتر مصرف کرده بودند یا حتی برده بودند و فروخته بودند ‏یا انبار کرده بودند یا هرچی، [آنها را] گرفته بودند بازداشت و پاسگاه و بگیرد و بنند، که خانواده شهدا ریخته ‏بودند جلوی زندان. علت آنکه این پرونده هم ثبت شده بود، این بود که کسی به اینها را گفته بود که آقای حمید یزدی ‏چطور اینهمه چوب را به تاراج می‌برد و ما که یکی دو تا یا چند تا هیزم و چوب برداشت کرده‌ایم، شما ما را به ‏عنوان متهم گرفته‌اید؟ بعد از آن بود که دیدند دارد مشکل می‌شود، آنها را آزاد کردند. اسنادش هست، به موقعش ‏اگر لازم باشد و یک موقع دوستان اطلاعات به ما نگویند که آقا اسناد محرمانه را چرا به مردم نشان دادی و اینها ‏طبقه‌بندی دارد و چه و چه، اسنادش را هم داریم.‏


آقای یزدی از این دست کارها در کارهای قضایی می‌کند، حالا یک وقتی بر اثر فشار مردم [عقب نشینی هایی ‏صورت می گیرد] چطوری است فشار مردم؟ اینطوری [که بالا گفتیم]...‏


هر کارخانه‌ای ضایعات دارد، ضایعات صنعت خودرو یک چیزی نیست که بریزند بیرون یا بخواهند بازسازی‌اش ‏کنند. مثلا جک آن شکسته یا درش خط افتاده یا چراغش شکسته یا از این دست چیزها. اینها را قانون می‌گوید ‏‏"ماشین‌های کارشناسی" است و به صورت صفر کیلومتر طبق مزایده به مردم واگذار می‌شود [...] ‏


ایران خودرو می‌آید به دستگاه قضایی اعلام می‌کند که ما به همه قاضی‌ها ماشین [کارشناسی] می‌دهیم، ماشین ‏پرشیا می‌دهیم و زیر قیمت. خب چجوری؟ این ماشین کارشناسی است، ما هم تشخیص می‌دهیم که اینها را 8 ‏تومان، 9 تومان بدهیم. دیدیم که کارخانه ایران خودرو بدون هیچ ضابطه‌ای به قضات قوه قضاییه ماشین پرشیا به ‏نصف قیمت داده، بقیه‌اش را هم به اقساط، خیلی‌ها هم که ماشین به نامشان شد قسط‌ها را هم نپرداختند. همین بذل و ‏بخشش‌ها باعث شد صدای خیلی‌های دیگر در بیاید، از همین نهادها و بنیادها. مثلا "بنیاد نهج‌البلاغه"، [که گفتند] ‏‏500 دستگاه به‌اش بدهید آقا! دید که بدش نمی‌آید، گفت 517 تا دیگر هم بدهید. بنیاد نهج البلاغه کی هست؟ علی ‏اکبر ناطق نوری، حسین دین‌پرور، معزی، عسگراولادی، رفیق دوست... یا مثلا می‌آیند می‌دهند به باشگاه ‏پرسپولیس. باشگاه پرسپولیس کیست؟ آقای عابدینی. 2000 دستگاه بهشان بدهید. بنیاد دیگری به نام "همگرایی ‏اندیشه"، کیست این بنیاد؟ آقای فلاحیان، آقای علم الهدی، آقایX‏ و ‏Y، تعاونی وزارت کشور، 2000 دستگاه ‏‏[گرفتند آنها هم] ... [یا] صنایع هوافضای وزارت دفاع، فلان قدر. موشک کروز، فلان قدر. حوصله خواندن ‏همه‌اش را ندارم، یک لیست 30 تایی از اینها هستند که این ماشین‌ها را زیر قیمت به آنها واگذار کردند. کدام ‏ماشین‌ها؟ ماشین کارشناسی؟ نه، به اسم کارشناسی. شروعش با ماشین کارشناسی وارد شد، بعد ماشین صفر ‏کیلومتر می‌آوردند می‌دادند به آقایان، به اسم کارشناسی. جالب است که آن 9-8 میلیون را هم پول نقد نمی‌گرفتند ‏ها، از دم قسط. باز جالب است بدانید که چون اینها هم کار سرشان می‌شد، دو سه قسط را می‌دادند و بقیه‌اش را ‏نمی‌دادند.‏


‏[این طور بود که] مردم صدایشان درآمد، چطوری صدایشان درآمد؟ وقتی که ماشین‌های کارشناسی خواستند به ‏مردم بدهند. ماشین‌های دیگر را که به نام کارشناسی داده‌اند و رفته، چطوری به مردم بگویند ما هنوز ماشین ‏کارشناسی داریم[؟] نمی‌توانند بگویند. حالا ماشین کارشناسی و ماشین خراب را به عنوان صفر به مردم ‏می‌فروشند. حتما برای بعضی از شماها هم اتفاق افتاده که ماشین صفر خریده‌اید، اما هنوز راه نیفتاده‌اید اتفاقی ‏برای ماشین افتاده. نگاه می‌کنید می‌بینید داخلش چیزی شکسته یا بدنه‌اش آسیب دیده یا خط افتاده، ولی به آنها، ‏رئیس دفتر آقای ادبی، رئیس اداره فروش ایران خودرو، در بازرسی کل کشور اعتراف کرده بود که بله، آقای ‏ادبی ساعت 8 شب به بنده گفته بود که این پرشیای صفر را ببر بده به آقای ‏X‏ معاون سازمان بازرسی کل کشور. ‏بعد صدایم کرده که یک برف‌پاک‌کن آن را بشکن، به عنوان ماشین کارشناسی می‌خواهد بدهد دیگر، یک برف‌پاک‌کن ‏نو هم بگذار در ماشینش.‏


ببینید با مردم چطوری بازی می‌کنند. فساد اقتصادی تا کجا، اینقدر جسارت پیدا می‌کنند، با مردم بازی می‌کنند، تا ‏هرجا که دلشان می‌خواهد. مردم سر و صدایشان درآمد. حدود هزار و سیصد و خورده‌ای از این ماشین‌ها – که ‏آدمهایش آدمهایی بودند که پیگیر مطالباتشان بودند - می‌روند شکایت می‌کنند که به بازرسی کل کشور. سازمان ‏بازرسی کل کشور می‌گوید اهه، این همان‌هاست که ما گند زده‌ایم، حالا چکارش کنیم، پرونده را نه می‌توانیم بازش ‏بکنیم، نه می‌توانیم ببندیمش و بگوییم به ما ربطی ندارد. نمی‌شود، یکی دو تا نیستند که، حدود هزار وسید چهارصد ‏تا آدم ریخته‌اند آنجا. مجبور می‌شوند که پرونده را ادامه بدهند. آن کارشناس‌هایی که وسط کار بودند چیزی بهشان ‏نرسیده بود دیگر، نمی‌دانستند که قصه چیست. آنها پرونده را ادامه می‌دهند و می‌روند جلو و نهایتا به جایی ‏می‌رسد که همه مسائل رو می‌شود. تا به جایی می‌رسند که پرونده ماستمالی می‌شود و می‌رود.‏


من در مقابل شهید باکری ها و شهید همت‌ها و شهید زین‌الدین‌ها و... مجبورم، نمی‌توانم سکوت کنم. [تشویق ‏حضار] آنها رفقای من بودند... به ما می‌‌گفتند راه شهدا را ادامه دهید، امام را هوایش را داشته باشید، نگذارید امام ‏تنها شود. ما چطوری می‌توانیم اینها را ببینیم و ساکت باشیم؟


بخواهم وقت شما را با این موارد بگیرم، زیاد است. مثلا معدن ذغال سنگ طبس، دوازده تا از معادن در استان ‏خراسان توسط آقای واعظ طبسی. پرونده المکاسب مال پسر آقای واعظ طبسی [است].‏


اینها همان‌طور که جناب آقای احمدی نژاد گفتند در طول 16 سال گذشته، البته نمی‌خواهم بگویم در آن 10 سال ‏اول نبوده، چون شواهد نشان می‌دهد که آن موقع هم اتفاقاتی افتاده، ولی عمده اتفاقات در 16 سال دولت آقای ‏هاشمی و خاتمی بوده، و آقای احمدی نژاد گفتند اینها در این 16 شانزده سال یک شبکه مافیایی فامیلی ایجاد کرده‌اند ‏و تنیده‌اند در هم، که پاره کردن این شبکه مفاسد خیلی سخت شده است.‏


از هر زاویه ای بخواهیم به مفاسد اقتصادی بنگریم مصیبت بیشتری را خواهیم دید. اما رئیس جمهور در برخورد ‏با مفاسد اقتصادی با هیچ کس تعارف ندارد. وقتی گزارش‌هایی مبنی بر تخلف برادر ریس جمهور به عنوان ‏بازرس ویژه به رئیس جمهور می رسد، احمدی نژاد فوراً او را برکنار می‌کند که بعداً مشخص می‌شود این ‏گزارش‌ها بی‌پایه و اساس بوده است، که این اقدام رئیس‌جمهور می تواند امتیاز بزرگی برای ملت ایران باشد.‏


احمدی نژاد می خواهد دست مفاسد اقتصادی را از امکانات دولتی کوتاه کند. در حال حاضر دولت به تنهایی به ‏مبارزه مفاسد اقتصادی برخاسته و هیچ کس دولت را حمایت نمی کند.‏


در پرونده قاچاق کالا از فرودگاه پیام، قاچاقچی بزرگ فرودگاه پیام هزار و صد پرونده قاچاق کالا دارد، اما هنوز ‏موفق به بازداشتش نمی‌شویم، چرا که تحت‌الحمایه آقای ناطق نوری است. در مورد سلطان شکر و مافیای شکر هم ‏باید بگویم که آقای مدلل، داماد یکی از علمای بزرگ بوده است. مدلل با همکاری شخصی به نام محمدرضا یوسفی ‏اقدام به این کار می‌کردند که پس از رو شدن فعالیتشان حاضر شده بودند 700 میلیارد تومان برای مختومه شدن ‏این پرونده بپردازند.‏


در مورد قاچاق سیگار، اساسا تولید و قاچاق سیگار تولید توتون ایران را فلج کرده و کارگران این کارخانه‌ها را ‏بیکار کرده. ‏


‏[در پاسخ به سؤالی درباره سقوط هواپیمای شهید کاظمی] این پرونده را من بررسی نکرده‌ام، اما طبق آنچه از ‏شواهد پیداست، می‌توان ماجرا را عمدی داشت و دست یکی از سران وقت سپاه در آن دخیل بود. ما دو سقوط ‏هواپیما داشتیم. یکی شهید کاظمی و دیگری شهید دادمان. در مورد دادمان ماجرا عمدی بود، پرونده‌ای هزار ‏صفحه‌ای این را می‌گوید.‏


البته تصادف و کشته شدن کریمی وزیر دادگستری سابق یک حادثه طبیعی بود. کریمی از جمله کسانی بود که در ‏مبارزه با مفاسد جدی بود اما در بعضی موارد خیلی زیاده‌روی می‌کرد، به طوری که در قضیه خاک سرخ جزیره ‏هرمز بدون دلیل معدن را متوقف کرد به خاطر اینکه اعلام کردند این معدن وابسته به آیت الله خزعلی است که ‏مشخص شد چنین چیزی در کار نیست.‏


درباره مفاسد اقتصادی آقای هاشمی رفسنجانی و خانواده‌اش هم، آن قدر مفاسد اقتصادی این خانواده زیاد است که ‏اصلاً قابل گفتن نیست. اما یکی از مفاسد اقتصادی این خانواده که میلیاردها دلار [بوده] از محل عدم پرداخت ‏عوارض به دولت [بوده و] پول را بالا کشیدند، واردات خودروی دِوو بود. یک سوم جزیره کیش، پارک جنگلی در ‏شمال [؟] را هم باید از دیگر مفاسد اقتصادی خانواده هاشمی بیان کرد.‏


در حال حاضر اسطبل اسب های دختر هاشمی فقط روزی 100 هزار تومان پول هندوانه‌هایی است که برای ‏اسب‌ها می ریزند. شرکت نفتی این خانواده به همراه عمه خانم یعنی خواهر هاشمی در کانادا هم که دیگر قابل ‏گفتن نیست.‏


پسر وسطی هاشمی به نام مهدی که در سازمان مدیریت بهینه سوخت مدیریت می‌کرد، با استخدام زیباترین ‏دختران از آنها چه سوء استفاده‌هایی که نمی‌کرد و بعداً که فیلم از اتاق او کشف شد عمق کثیف‌کاری‌های او ‏مشخص شد...


در همین زمینه:


هدف افشاگری عباس پالیزار چه می تواند باشد؟


عباس پالیزدار به چه کسی خدمت می کند


افشاگری عباس پالیزار در دانشگاه بوعلی همدان


افشاگری مستقیم در مورد مفاسد اقتصادی روحانیان سرشناس ایران(با اشاره مستقیم به نام و لینک فیلم سخنرانی)


این افشاگری ها بوی خون می دهند (حسین باستانی


جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه بوعلی همدان بدلیل افشاگری در مورد مفاسد اقتصادی تعلیق شد


شباهت عجیب دو عکس:‌ سعید امامی و عباس پالیزار (فوق العاده جالب توجه)


نظر یک مقام آگاه وزارت اطلاعات ایران در مورد سخنان دکتر عباس پالیزدار دبیر و سخنگوی سابق خانه صنعتکاران


عبور طیف احمدی نژاد از خط قرمزها؟ (‍در رابطه با افشاگری های اخیر پالیزدار


افشاگری تند و برهنه به چه دلیل و بر اساس کدام ضرورت(محمد آقا زاده)


نیمه خالی لیوان افشاگری پالیزارچه وقت پر می شود-وبلاگ من و شما-سپیده دبیری


ما سمک عیار نمی خواهیم... ما صدای آزاد می خواهیم



نویسنده ( God father) ساعت 11:14 عصر روز جمعه 24 خرداد 1387

میروم میروم میروم میروم تو  میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم که میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم آمدی میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم من میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم برای میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم رفتن میروم میروم میروم میروم میروم نیامدم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم  میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم ولی میروم میروم میروم میروم میروم میروم تو میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم دلم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم آمدی میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم  که میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم بروی میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم و میروم میروم میروم میروم میروم زمان میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم  میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم هم میروم میروم میروم می رود میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم با میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم تو میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم و میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم من میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم خیره ام میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم و میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم تو میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم  دلم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم  میروم میروم میروم میروم میروم میروم هرگز میروم میروم میروم این میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم را میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم   نمی فهمی  میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم   که میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم بیشتر میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم از میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم عشق  میروم میروم  میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم دوستت میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم   دارم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم و میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم من میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم میروم ناچار میروم.


تقدیم به مژگان



نویسنده ( رانوسا) ساعت 12:45 صبح روز پنجشنبه 23 خرداد 1387

 



نویسنده ( رامون) ساعت 11:34 عصر روز شنبه 11 خرداد 1387

 


عراق پیش از حمله به خاک ایران نقشه هایی در کتاب های درسی مدارس چاپ کرده بود که از خوزستان ایران به عنوان «عربستان» نام برده به جای آبادان نوشته شده بود «آبدانا» به جای خرمشهر «محمره» به جای سوسنگرد «خواجیه» و به جای اهواز «الاحواز».


بگذریم که کوچه ها را خودمان بعد از جنگ به این نام ها در آوردیم.به هر حال پیروزی در قفس گر چه اندک اما شیرین است.سالگرد آزادی خرمشهر گرامی باد.



نویسنده ( رانوسا) ساعت 5:0 صبح روز جمعه 3 خرداد 1387


با اسم گند مستعارِ پدر خوانده که نمی دانم چرا :


اینبار پس از سالها ،دوباره دستهایم را مشت میکنم و مشتهای گره کرده را نه بر دشمن ، نه بر ظالم ، که بر تمامی مظلومان دنیا میکوبم ،که با حقارتشان تمامی حماقت را بنیان گزاردند.
 آنچنان آسان ظلم را بر خود روا دانسته اید که لایق ترین باشید برای هر تجاوزی که بر شما میکنند  ، بر خود ارزشی که برای خود قائل نیستید مگذارید، ارزش در شما ، رنگ باخت .


تباهیتان ناشی از ضعف کثیفی است که فداکاری و صبر نامیدید.در گردباد بلا در وحشیانه ترین جنایات ، فروتنانه سر تعظیم فرو آوردید تا تازیانه را محکم تر بر شما بکوبند و دادِ داد برآوردید؟ چه سان بدین سان آسان خود را توجیح کردید؟ که زیباتر بمانید؟ ننگ بر مقاومت شما و لعنت به آن لعنتی که بر ظالم در خفا و با ترس روانه میکنید.


ظلم ظالم از مظلومیتِ مظلوم سرچشمه میگیرد و قدرت قدرتمند کیفر کفرانِ قدرت ضعیف است.


ای شریکان در ظلم ،کودکانه دادِ آزادی سرمیدهید با چشمانی داغ دار از سرمای بدن عزیزان از دست رفته؟ ملت فهیم؟


ظلم به مظلوم وابسته تر است تا به ظالم.پس آرام هیبت خمود را عمود کنید و جواز تمامی تجاوز ها را لغو کنید. که کودکانتان گرسنه در عزای همه چیز ، خودسوزی میکنند و تشنه ی کلمه ای از جنس فهمند.


آزادی فردی ترین گونه ی بینش شخصی است که در اجتماع رشد میکند .
مشت گره کرده ای که ظلم نمیپزیرد دشنه ای است از آستین ذهن ،که فریاد ظالم را به نجوایی دور و رفتنی بدل میکند ،
جامعه ی آزاد به افراد آزاد نیازمند است و باور آزادی و قدرتی که در تک تک افراد رخنه کرده باشد.


پس قدر بدانید خود را و فریاد بزنید نجوایی را که آوایش به آرامی در گلو پیچیده است...



نویسنده ( God father) ساعت 8:23 عصر روز یکشنبه 22 اردیبهشت 1387

کوین اسپیسی : وقتی می خوای به آدما چیزی رو بگی کافی نیست که با دست بزنی رو شونشون ،
بلکه باید با پتک بزنی تو کلشون ، اونوقته که همه برمیگردن و بهت توجه می کنن !!
[ هفت - دیوید فینچر ]



  (اگر فکر می کنید این یک اعلان جنگ است.....راستش باید بگم کاملا درست فکر می کنید!!!!!!)



 



مکس : اولین باره که میای لس آنجلس ؟
وینسنت : نه ، بذار حقیقت رو بهت بگم ، هر بار که پامو تو این خراب شده میذارم لحظه شماری میکنم که ازش برم بیرون ، خیلی بی در و پیکره ، میفهمی ؟ من اینجوری حس میکنم ، تو چی دوستش داری ؟
-: اینجا شهر منه .
-: 17 میلیون جمعیت . اینجا پنجمین اقتصاد برتر رو در جهان داره و هیچ کس اون یکی رو نمیشناسه . تو روزنامه در مورد اون مرده خوندم که سوار متروی لس آنجلس شده بود و مرد.
-:اوه
-: شیش ساعت سوار مترو داشت تو شهر میگشت و هیشکی نفهمیده بود داره دوره لس آنجلس تشییع جنازه میشه ، مردم سوار میشدند و کنارش میشستند و پیاده میشدند . هیچکس متوجه نشد.


مکس : اون ... اون از بالا افتاد روی تاکسی ... اون افتاد ... از اون بالا افتاد روی تاکسی لعنتی من ، اه ... فکر کنم مرده باشه !
وینسنت : حدست درسته
-: تو اونو کشتی ؟
-: نه ، من فقط بهش شلیک کردم . گلوله و سقوط اونو کشتند

مکس : خوب ، اون با تو چی کار کرده بود ؟
وینسنت : چی ؟
-:اون با تو چیکار کرده بود
-: هیچی ، امشب اولین بار بود که میدیدمش .
-: اولین ملاقاتتون بود و تو انو اونجوری کشتی ؟
-: چیه ؟ مگه من فقط باید آدمایی که قبلا دیدم رو بکشم ؟

وینسنت:مکس ، شش میلیارد نفر تو این کره داره زندگی میکنند ، اون وقت تو داری به خاطر یه آدم چاق خودخوری میکنی ؟
مکس : خب اون کی بود ؟
-: واسه چی میخوای بدونی ؟ تا به حال اسم رواندا به گوشت خورده .
-: آره ، میدونم کجاست
-: خب ، یه روز غروب نشده ده ها هزار نفر کشته شدند . بعد ناگازاکی و هیروشیما این سریع ترین قتل عام بود . آب تو دلت تکون خورد ؟ مکس ؟
-: چی ؟
-: تو عضو عفو بین الملل ، آکسفام ، نجات نهنگ ها ، صلح سبز یا چیزی مثه اینا شدی ؟ نه . من یه خیکی لس آنجلسی رو کشتم و تو غمباد گرفتی .
-: هی ، من هیچ کدوم از اون رواندایی ها رو نمیشناختم .
-: اون یارو که تو صندوق عقبه رو هم نمیشناسی

وینسنت : یکی سوار مترو میشه و میمیره ، فکر کردی کسی متوجه میشه ؟



[ Collateral مایکل مان ]



نویسنده ( رامون) ساعت 12:15 صبح روز دوشنبه 16 اردیبهشت 1387


شعر و احساسم را تقدیم می کنم


به خدایی که هرگز نبود


این آفتاب داغ را تقدیم می کنم


به خدایی که هرگز نیافریدش


سایه ی درختی انباشته از حفره های نور


می لغزد بر دسته ی مورچه ها.


درخت باد را نوازش می کند


و حفره ها مورچه ها را.


مورچه ها! کلونی عظیمتان را تقدیم می کنم،


به خدایی که هرگز نمی دانست چگونه می لغزید.


وجود احمقانه ی تو،


 توهم پوچ من بود،


از اینکه تنها نیستم.


اگر بودی


اگر می دانستی چه در من می گذرد


اگر آنقدر مرا دوست داشتی


مرا دیگر زنده نمی گذاشتی


فرصت ادامه؟


فرصت ادامه دادنم را هم به تو تفدیم می کنم


زندگی دوباره؟


زندگی دوباره ام نیز تقدیم تو


ای خدای پوسیده ی کودکی من


خدا بدادت برسد


و خدا رحمتت کند


زیر خروار ها خاک رفتی


سال ها سال پیش


و مرا تنها گذاشتی


در این آفتاب داغ ریش ریش


خدا لعنتت کند.


که هرگز نبودی!


که هرگز نبودی!


هرگز!!


(این یک شعر نیست.)



نویسنده ( رامون) ساعت 8:29 عصر روز یکشنبه 15 اردیبهشت 1387

 فرزاد کمانگر  در یک قدمی اعدام است با یک ایمیل از او


حمایت کنید


فرزاد در دادگاهی به


مدت7 دقیقه محکوم به اعدام شد .


 ننگ بر این عدالت!


 با یک ایمیل ازاو حمایت کنید


 Farzad.kamangar@gmail.com


 http://www.f-kamangar.hra-iran.org


 


 



نویسنده ( رانوسا) ساعت 12:6 صبح روز جمعه 13 اردیبهشت 1387

 


روز جهانی کارگر یادمان شورش کارگران آمریکائی در اول ماه مه1886 در شیکاگو است که هرسال در بسیاری از کشورهای جهان جشن گرفته می‌شود.ادامه مطلب...


نویسنده ( رانوسا) ساعت 4:40 صبح روز یکشنبه 8 اردیبهشت 1387

از کودکی علاقه به علم و دانش داشت. در خانواده­ای فقیر، زاده شده بود.


 


 


                       


 


ادامه مطلب...


نویسنده ( رانوسا) ساعت 3:56 صبح روز یکشنبه 25 فروردین 1387

برای برگرداندن نام خلیج فارس به نقشه ماهواره ای و آنلاین گوگل ارث نیاز به 1 میلیون امضا داریم.


 به عنوان یک ایرانی خواهشمندم روی لینک زیر کلیک کرده و برای حذف نام خلیج عربی آنرا امضا نمایید. 


 


 http://www.petitiononline.com/sos02082/petition.html



نویسنده ( رانوسا) ساعت 2:5 صبح روز شنبه 24 فروردین 1387

ورود:
انسان، این جزء کوچک جهان هستی، تن بر بستر خاک دارد و جان در هوای پرواز به ملکوت اعلا. در آغاز، زیستگاهش را تنگ یافت و درخواستی فراتر از کیهان داشت.
نه در زیستگاهش آسوده بود و نه توان کوچ به جایگاهی برتر از خاک داشت. از یورش ددان، ترسان بود و از خشم طبیعت بیمناک. اما در دامان طبیعت آزاد بود و دشمن عیان. از ترس گرسنگی به انبان کردن آذوقه پرداخت و از بیم درندگان حصار ساخت. روستاها شکل گرفت و قبیله ها تشکیل شد. و این آغاز اسارت انسان بود در زندانی که تمدنش می نامیم و امروز در اوج پیشرفت و شکوفایی آن هستیم
نخست قبیله ها به غارت یکدیگر پرداختند و کشتار جمعی انسانها شروع شد. حکومتها شکل گرفتند، مانع یورش قبایل به یکدیگر شدند. اما خود به تجاوزاتی گسترده تر پرداختند و خون ریزی ها بیشتر شد. هرچند بهانه ها متفاوت بود، اما انگیزه ها یکی بود، چپاول دارایی ها و بهره کشی از مغلوب. هرگاه مغلوب از پرداخت خراج باز می ایستاد، به تیغ خشم غالب نزدیکتر می شد.
این سنت شوم در روند تاریخ بر انسان تحمیل شد و آسایش و آرامش از زندگانی او رخت بر بست. روزی دیگر قدرتمند ضیعف شد و سرنوشتش از باجگیر به خراج پرداز بدل گشت. نه قدرمتدان آرامش و امنیت داشتند نه مردم عادی به آسودگی زندگی سپری می کردند. تمام این نگون بختیها زاییده ی تفسیر نادرست از تمدن و برداشت غیر واقعی از قدرت و عدم شناخت انسان و توانایی ها و نیاز های واقعی انسان است. اما توضیح و تشریح موارد یاد شده از حوصله ی این نوشته ی کوتاه خارج است.
هدف این نوشته، اشاره ای کوتاه به تمدن و نقش آن در زندگی انسان و حقوق انسانها، مستقل از ملیت، نژاد و اعتقادات مذهبی آنها است. در اینجا بدون در نظر داشتن حکومتی خاص و مستقل از هرگونه گرایش ایدئولوژیکی در یکطرف پدیده ای به نام تمدن داریم و در طرف دیگر موجودی به نام انسان که وارث، تداوم بخش و تکمیل کننده ی آن است. باید دید این تمدن (بویژه بخش فناوری آن) چه حقوق و امکاناتی را از انسان امروزی و آیندگان سلب کرده و در قبال آن چه وظایفی دارد و چگونه باید حقوق پایمال شده ی انسان را جبران کند.

زمین از آن کیست؟


ادامه مطلب...


نویسنده ( رانوسا) ساعت 11:14 عصر روز شنبه 17 فروردین 1387

عکسی از یه گوشه ی این شهر...


 



نویسنده ( رانوسا) ساعت 10:50 صبح روز سه‏شنبه 28 اسفند 1386

 


 


عنوان کوروش



 


منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانا، شاه بابل، شاه سومر و اکّد، شاه چهار بخش، 


پسر کمبوجیه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه کوروش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبیره چیش پش، شاه بزرگ، شاه انشان، 


از دودمان ابدی پادشاهی، که فرمانروایی اش را بعل و نبو گرامی می دارند، که پادشاهی اش را برای خرسندی دل ها خواستارند. آن گاه که با رفتاری صلح آمیز وارد بابل شدم، 


شاهزاده صلح 


در میان خوشی و شادی، بودباش خسروانه ام را در کاخ سلطنتی برگرفتم. مردوک، خداوندگار بزرگ، \بعنوان تقدیرش (شیتو)/  قلب بزرگوار دوستدار بابل را برای من برقرار داشت، و من هر روز به پرستش او می پرداختم. 


لشگر بیکران من در صلح به بابل وارد شد. به کسی اجازه ندادم که مردم [سومر]\و/اکّد را به وحشت اندازد.


من در طلب شادکامی شهر بابل و همه مراکز مقدس بودم. چون شهروندان بابل را که نبونید [x x x آنان را] به بیگاری ای که خواست خدایان و برازنده آنان نبود، کشانده بود، 


من بدگمانی آنان را فرونشاندم و آنان را از خدماتشان رهانیدم. مردوک، خداوندگار بزرگ، از کردار [نیک من] شاد شد. 


او نعمتی بخشنده را بر من، کوروش، شاهی که او را می پرستد، و بر کمبوجیه، پسری که فرزند [من] است، [و بر] همه ارتش من، فرستاد. 


اقدامات مذهبی 


و در صلح، در محضر او، در آشتی حرکت کردیم. [با] [کلمه] متعال[ش]، همه شاهانی که بر تخت نشسته اند 


در سرتاسر جهان، از دریای بالا، تا دریای پایین، که در نوا[حی دوردست] زندگی می کنند، شاهان باختر، که در چادر اقامت دارند، همه شان، 


خراج های سنگین خود را در محضر من آوردند و در بابل پاهای مرا بوسیدند. از [بابل] تا آشور و (از) شوش، 


آگاده، اشنونّا، زمبان، مِتورنو، دِر، تا دور دست های منطقه گوتیوم، مراکز مقدس در آن سوی دجله، که جایگاه های مقدسشان مدت های مدیدی رها شده بود، 


من مجسمه های خدایان را، که در آنجاها اقامت داشتند، به مکان هایشان بازگرداندم و به آنها اجازه دادم تا در بودباش های ابدی اقامت گزینند. من همه ساکنانشان را گرد آوردم و آنان را به مساکنشان بازگرداندم. 


وانگهی، به فرمان مردوک، خداوندگار بزرگ، خدایان سومر و اکّد را، که نبونید، به خشم خداوندگار خدایان، به بابل آورده بود در سکونتگاه هایشان ساکن نمودم، در بودباش هایی باصفا.  


دعای کوروش 


باشد که خدایانی را که در مراکز مقدسشان ساکن ساختم هر روز 


از بعل و نبو بخواهند که روزگار من بلند باشد و باشد که آنها برای سعادت من شفاعت کنند. باشد که آنها به مردوک، خداوندگار من بگویند: "با توجه به اینکه کوروش، شاهی که تو را بازگرداند، و کمبوجیه، پسرش، 


متن پاره سنگ نبشته B 


[پایان دعا]
مردم بابل پادشاهی مرا برکت دادند، و من همه سرزمین ها را در بودباش هایی صلح آمیز، مسکون ساختم.
 


انجام فعالیت ها 


من [قربانی را هر روز تا N] غاز، دو مرغابی، ده کبوتر بیشتر از غازها، مرغابی ها، و کبوترهای قربانی پیشین [افزایش دادم]. 


[...] دور-ایمگور-انلیل، دیوار بزرگ بابل، است[حکا]مات آن را، نیرومند ساختم. 


[...] دیوار آجری اسکله را، که شاه پیشین ساخته [بود اما] ساختمانش را [تکمیل نکرده] بود، 


[... که شهر را فرا نگرفته بود] در بیرون، که هیچ یک از شاهان پیشین نساخته بودند، (که) یک ... کار[گر (یا: سرباز) که هدایت شده بودند] به[درون] بابل، 


[... با قیر] و آجر، یک ... جدید ساختم [و ... یشان را تکمیل نمودم]. 


[... دروازه های باشکوهی از چوب سدر] با یک پوشش، آستانه ها و درهای مفرغی [افکنده در مس، همه را استوار ساختم] [درگاه ها]یشان را.